۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه















سلام. و من به مهد كودك رفتم. روز اول كه فقط يك ساعت اونجا بودم اوضاع خوب بود.اما بعدش فهميدم كه مامانم مي خواد بره و ديگه از مامان جدا نشدم و قضيه يه ذره رومانتيك شد. الان من مهدم و مامان اومده خونه گوش به زنگ پاي تلفنه كه اگه لازم بود بدوه و بياد. اونجا خيلي خوبه و خاله سحر (مربيم) خيلي مهربونه اما من دلم مي خواد با مامانم بازي كنم ديگه. خلاصه بايد ديد چي پيش مياد.
فعلا باي باي.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

سلام. خيلي وقته بهتون سر نزدم .آخه سر مامانم خيلي شلوغ بود. از كجا بگم...
من ديگه شبها تو اتاق مامان و بابا نمي خوابم. البته به جاي اتاق خودم هم ترجيح مي دم وسط هال بخوابم. بالاخره كم كم اين مشكل هم حل ميشه. بعد از كلي بلبل زبوني و آبرو داري نمي دونم چرا تصميم گرفتم به "ه" بگم "خ". مثلا " اجازه خست" " بريم تو خال" "خاپو"
با به خواب رفتنم مشكل دارم و شبها زودتر از ساعت 3 خوابم نمي بره و تقريبا يه سره تا حدود ظهر مي خوابم. البته 2 شبه كه ديگه تا 2 مي خوابم. كمي به قول مامانم بد قلق شدم و بغلي . بابا هومن مي گه اين براي سنم طبيعيه و باز من از هم سن و سالهام بهترم. روزهايي كه با ماماني مي رم kid's club همه مربيها دوست دارن با من بازي كنن. هنوز هم دختر مودبي هستم و به ديگران غذا تعارف مي كنم و وقتي ميان خونمون بهشون دمپايي مي دم و مي گم"بقرماييد".
خاله مريمم داره از آمريكا مياد و من ومامان خيلي خوشحاليم. البته فكر كنم من اولش يه كم خجالت بكشم.
چند روز پيش دختر بدي خودم و همه چيز رو پرت كردم . مامان عذرا هم براي اولين بار از تكنيك " naughty spot " استفاده كرد كه البته جواب داد و من آروم شدم. ديگه ببخشيد من هم بعضي وقتها قاتي مي كنم ديگه. بابا هومن از مامان خواسته بشينن و با هم براي تربيت من تصميمات مشترك بگيرن. خدا به داد برسه.
مامان سيمين برام چند تا فنجون و قوري خريده و كار من شده پذيرايي از همه. مامان عذرا هم بهم يه قابلمه داده كه توش براي مامان و بابا غذا درست مي كنم.
مامان ديگه مي خواد بره سر كار و شايد من رو بذاره يه جايي به اسم مهدكودك. خدا كنه جاي خوبي باشه. كيميا هم از چند هفته پيش ميره مهد كودك.
ديگه همين. بايد برم.باي باي.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

سلام. مامان عذرا بعد از 2 سال ديشب و امشب 7 ساعت يه سره خوابيد.يعني من خوابيدم. اوضاع خيلي خوبه.البته خوابيدن بدون ميمي خيلي سخته و دير خوابم مي بره.اما خوب مي خوابم. مامان و پدر از جشنواره 0 تا 4 ساله ها برام چند چيز خوب خريدم و از همه بيشتر لگوي تازه م رو دوست دارم. اه اه من بيدار شدم. فعلا باي باي.

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه














سلام و بالاخره من بزرگ شدم و دیگه می می (شیر مامانم) نمی خورم. امروز دومین روزه و اوضاع بد نبست. شب اول یک ساعتی گریه کردم. اما دیشب فقط با غر می گفتم : می می بخوریم بخوابیم.آخه می دونید من دیگه بزرگ شدم.
الان زمانهای خیلی از افعال رو به درستی ادا می کنم و مامان و بابا روز به روز با دیدن بچه های دیگه بیشتر به من افتخار می کنن. از زحمات بابا فرید , مامان پروین , خاله سپیده و فرید خان که مامان و بابا رو در شب اول مراسم از شیر گیران همراهی کردن حسابی ممنونم.
شب به خیر همگی.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه















سلام. من در تاريخ 25 شهريور در آتليه عكس گرفتم. 2 ساعت تمام. و نرديك 400 عكس. خيلي دختر خانومي بودم و اصلا نق نزدم. البته وقتي عكسها حاضر بشن حتما چند تاشو براتون ميذارم. آقاي عكاس اين يه عكس رو به عنوان نمونه بهمون داد.
من و مامان عذرا براي تولد پدر يه شعر تمرين كرديم كه با هم براش اجرا كرديم. فكر كنم خوشش اومد. من الان ديگه به راحتي با كلمات و جملات با ديگران ارتباط برقرار مي كنم. پاي تلفن حرف مي زنم و جواب ميدم. خيلي دختر مودبي هستم و از كلماتي مثل : مرسي، ممنون، بفرميد(بفرماييد) ، ببخشيد، لوطن( لطفا)، چشم و... به جا و به خوبي استفاده مي كنم.
مامان و بابا برام 6 تا مداد رنگي خريدن كه خيلي دوستشون دارم.آخه كلفت و خوشگلند و باهاشون مي شه خيلي خوب تقاشي كشيد.
ديگه فعلا همين. شب خوش.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

سلام. چيطوري ؟ خوبي ؟ من اولين جيشم رو روي زمين خونه كردم. خيلي احساس خوشايندي نداشتم . شد ديگه ...ببخشيد.
از امروز قراره جيشم رو كم كم بگم .آخه من بزرگ شدم. مامان و پدر فرشهاي خونه رو جمع كردن تا اتفاق بدي نيفته.
الان ديگه به خوبي مي تونم با اسباب بازيهاي قبليم بازي كنم و با سرعت اشكال رو به تفكيك رنگ سر جاشون قرار مي دم.
شعر جديد من : پاشو پاشو خورشيداكن پاشو مباس پوشيد (پاشو پاشو خورشيد و نگا كن پاشو پاشو لباستو بپوش)
الان ديگه مي تونم با فعل و فاعل و مفعول جمله بسازم. مثلا : آدا ( يلدا) مباس پوشيده . مامان سوار شو.
مي تونم 17 شكل كه مامانم مي كشه بشناسم.
خوب فعلا بايد برم. شب خوش.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

سلام. من اولين شعرم رو ياد گرفتم . شعر چشم چشم دو ابرو و قسمتهايي از شعر bah bah black sheep . خيلي خوشحالم و از ذوق اطرافيان هيجانم بيشتر ميشه.
مامان خوابش مياد پس من بايد برم.
باي باي.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه















سلام. من 19 ماهه شدم...
اسم همه اطرافيان رو به خوبي ادا مي كنم...سپيده، نوشين، سينا، پدرام، شهرزاد، زهره، آيه، دايي يا حابد ( حامد) ، مامان سيمين ، بابا اريد ( بابا فريد) يا بابا جونه ، پرين جون ( پروين جون)، پدر يا پدري يا هومن ، مامان يا عذا ( عذرا) يا مامانش ، مدي ( مهدي ) يا بابادي...
مي تونم با كمي كمك از طرف مامان از يك تا 10 بشمرم : يه ، دو ، سه ، شار ،پن ، شيش ، هفف، هشت ، نه ، ده .
استفاده درست از فعلها رو دارم ياد مي گيرم : ني ني ها بياين. ماماني بخوري . بخواب و بخوابيم . نيست و نداريم، تموم شد ، ماموش ( خاموش ) شد...
وقتي مي خوام از بغل كسي رد بشم و جا نيست مي گم : ببخشيد و همه كلي با اين كلمه حال مي كنن.
مامان برام چشم ابرو ( نقاشي) مي كشه و من به خوبي مي تونم 12 شكل رو بشناسم :
پيشي، هاپو، جوجو، مار، ماه، ماشين، ددوش( خوگوش)، توپ، گل، كپش( كفش)،ماهي، بادي( بادكنك)
وقتي مي خوام خودمو لوس كنم دستامو باز مي كنم ، سرم. عقب مي گيرم و مي گم : عاشانه ( عاشقانه )
كلي دلبري ياد گرفتم خلاصه.
اگه كسي مسخره بازي در بياره بهش مي گم : شيطون
كاربرد همه چيز رو به خوبي بلدم : ناخون ( ناخن گير ) ، درم ( كرم )، شونه، سشوار ، روج ( رژ لب)، شلوار ، شورت ، جوراب،
سوسري ( روسري)...
به محض ديدن آشغال برش مي دارم و ميندازم توي سطل و مي گم : آشال بللاز ( آشغال بنداز)
اينه ديگه :)
به قول خودم : شب اوش ( شب خوش)

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه















مامانم مي گه : من واقعا دختر خوبيم :)
سلام : سلام يا هسام
ببخشيد : ببشتيد
چطوري : چيطووري
بابا جون : بابا جون
بپوش : بيپوش
پاشو : پاشوو
اسم من "آدا ممهدي يا ببدي" است. ديگه گفتن حرف "سين" اول كلمات رو ياد گرفتم و "سيمين" و "سينا" رو درست صدا مي كنم.
تقريبا مي شه گفت تمام كلمات دو يا سه بخشي رو خوب ادا مي كنم.
من دختر خوبيم و همه دوستم دارن :)

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه















سلام. من 8 تا دندون دارم.ساعت كه نزديكهاي 5-6 ميشه مي رم شلوار بابا يا مامان رو ميارم مي دم به مامان و مي گم..." مامان پاشو بوپوش ددر" يعني مي خوام برم بيرون ديگه...
خرگوش : ددوش / آيه ( دوست دايي حامد ) : آيا / احديه ( دوست خاله سپيده): احدي / برديا : بييا / كيميا (دوست خودم ، عكس بالا): ميام /گوشت : دوشت
تو اين هفته قراره براي اولين بار برم دندان پزشكي. نمي دونم چه جور جاييه...به عروسكهام غذا مي دم و خودم اداي ملچ و مولوچ در ميارم و آخرش مي گم مرسي :)
مامان عذرا يه كم خسته ست و تازه مي خواد درس هم بخونه، مي خوان برام پرستار بگيرن اما هنوز كسي رو پيدا نكردن.
فعلا باي باي.

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

سلام...اسم شما چیه ؟
"آدا" یا " یدا". بله من اسمم رو یاد گرفتم. دیگه خیلی حرف می زنم. چند روز قبل یه دفعه تصمیم گرفتم به مامان بگم "مامانش"و به بابا فرید علاوه بر" برید" می گم "بوا" :). خیلی با حاله. ن
"پاشو"، "بشین "، " بالا"، "باب بازی ( حمام) ".
پیشی میگه...میو / هاپو میگه ...باپ / جوجو میگه...جی جیت/ ببعی میگه... بعععع بعععع( به همین غلظت)/گاوه میگه... مو مو/ اسبه می گه...آآآآآآآ ( صدای شیهه)/ ماره میگه...هیس هیسسس/قورباغه میگه... قوو قووو.
مامان و بابا تصمیم داشتن کم کم دیگه شیر مامان رو از من بگیرن ولی چون من خیلی دختر خوبی شدم و خوابم هم بهتر شده و با صلاحدید دکترم فعلا می تونم شیر یا به قول خودم میمی بخورم. قراره از هفته دیگه دوباره برم تو اتاق خودم بخوابم.آخه من اتاقمو خیلی دوست دارم.
تازه کلی هم خانوم شدم.
7 تا دندون دارم و خلاصه اوضاع توپه توپه. با بای.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

سلام. می دونم، می دونم خیلی کم پیدا شدم.اما من مقصر نیستم آخه هنوز اینترنت نداریم. خوب...
به هاپو می گم : باپو و بوپ بوپ هم صدای هاپو، پسته : پیستی ، بستنی و پنیر و ماست: ماستی(!) ، تاب : تا تا ، دل : دت( با کسره)،
سر : سر، عینک : نک ، موز : موز ، نان : نون ، بسته : بسته ست ، باز : باز. کشمش : مش .
یک هفته بعد از راه افتادنم به تنهایی از پله های نردبان بالا رفتم. هر کدوم از اعضای فامیل برام یه تداعی خاص دارن ...
مامان سیمین : نا نا نای
مامان پروین : پیش پیش
بابا قرید : باآ پیشی ( یعنی بغلم کن بریم پیشی ببینیم )
عمو پدرام : ددر( آخه عمو پدرام تا حالا چند بار منو برده پارک )
توی پارک همه چیز سوار میشم. حتی سرسره های پر پیچ و خم یا سر پوشیده و بزرگ. الان به خوبی راه میرم با کمک دیوار پله های کوچیک رو هم بالا و پایین می رم. خیلی خوب غذا می خورم و عاشق میوه ام. خیلی حرفه ای می رقصم و منتظرم که مامان منو ببره پیش فریبا جون مربی رقص.
موقع نقاشی کشیدن روی زمین دراز می کشم ، درست مثل بچه های دبستانی. رانندگی رو خیلی دوست دارم و همه دکمه ها و دسته های ماشین رو می شناسم. اینه که من کلی بزرگ شدم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

سلام . ما اومدیم خونه جدید و هنوز اینجا به اینترنت دسترسی نداریم. اینه که نمی تونم تند و تند بنویسم. خوب می گفتم... به کفش می گم بش , صبحها که از خواب پا می شم اول هومن رو صدا می کنم. اونقدر بلند که همسایه ها هم می شنون.
بادکنک: بادی . توپ : توپ. کیمیا ( دوستم ): میا , سیمین : مین یا میمین ,ماهی : مانی, موش :موش,سینا : اینا. تازه وقتی می خوام خودمو لوس کنم به بابا می گم :هومنی ...
برای من و دیانا در خونه جدید تولد گرفتن و من هم کلی رقصیدم. خیلی جاتون خالی بود.
از دیروز یه سرمای اساسی خوردم و خواب رو از مامانم گرفتم.آخه خودم هم نمی تونستم بخوابم . البته امروز خیلی بهترم.
در پایان 15 ماهگی ...
وزن :11کیلو و 100 گرم
قد:82 سانتیمتر
دور سر:48 سانتیمتر
شب بخیر.

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سلام. من در آستانه سال 89...
خیلی قشنگ خودکار دستم می گیرم و می گم : جش جش دو دو (چشم چشم دو ابرو )
به محض اینکه پی پی می کنم اعلام می کنم.
اشیا رو قایم می کنم و می گم : نیست ( با تشدید روی حرف ت )
ماست ( ماست), باز (باز ), دست ( دست ), بیین( پروین ) , بیید ( فرید ), جیش ( جیش), مایی( ماهی), مز ( موز).
جش ( چشم), ده ( دهان ), دوش ( گوش), پا ( پا )
خونمون عوض شده اتاقم رو هنوز دوست ندارم جا هم که زیاد شده، منم که حوصله ندارم راه برم همش وا میسم مگم اهه اهه
فردا هم داریم میرم شمال
فعلا

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه


سلام. من تونستم 4-5 قدم راه برم. البته كار سختيه اين حفظ تعادل:)
باز هم رفتيم kid club و اين بار بيشتر از اون دفعه خوش گذشت. من و كيميا هم براي هم دوستاي خوبي شديم و كلي با هم بازي كرديم.
من خيلي بهتر از قبل حرف مي زنم و مي تونم به بقيه منظورم رو با اداها و حرفهام بفهمونم. يه عسل درست و حسابي شدم خلاصه. يك ، دو ، سه مي گم( البته يك رو خوب بلد نيستم) ، اين هم چند تا ديگه از حرفهام...
هومن : اومن يا هومن
ماشين : بيب بيب
غذا : به به (كشمش : به به به )
بچه : ني ني
آب : بي
پي پي : پي پي
گربه : پيشي ( و به دنبايش "ميو")
جوجو : جي
ببعي : بع
بيرون : دد
شير : شي
مامان و بابا : ماما و بابا
ممه : ممه ، رقص : ناي ناي ، تاتي : تاتي ، باي باي : باي باي، سيب : سي ، پدرام : بيدي ( البته 2 بار بيشتر نگفتم )
اين يا آن : ايني ، كو كو چي چي: چي چي ، برق: برق، مرسي : مسي ، بيا : بي، ايناها : اينا ( مخصوصا موقع لباس پوشيدن با نشون دادن دستهام) ، رفت : ره ( به افتاد هم مي گم رفت ) ، oخواب : پيش پيش ، چشم : چش.
و باز هم البته كلمات ديگه رو هم تقليد مي كنم.
فعلا باي باي.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه















سلام. من 13 ماهه شدم. و اولين قدمم رو به تنهايي برداشتم.البته كلا هنوز به راه رفتن اصراري ندارم :)
ديروز با كيميا و مامانش، مريم جون، رفتيم kid club در باشگاه انقلاب. خيلي جاي باحالي بود و كلي با اسباب بازيهاش بازي كرديم. من از همه بيشتر از خونه و سرسره خوشم اومد. مامانامون هم تونستن استراحت كنن، چون اونجا چند نفر بودن كه با ما بازي مي كردن.فكر كنم قرار شد از اين به بعد هفته اي يك بار بريم.آخ جون...اينقدر بازي كرديم كه هر دو تامون همون جا از خستگي غش كرديم. فردا تولد مامانمه و من هنوز نمي دونم براش چي بخرم. اي بابا...فعلا بايد برم.باي باي.

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه













سلام. اول تا يادم نرفته از خاله نرگس تشكر كنم كه كلي برام پستهاي قشنگ ميذاره و...
من در پايان 13 ماهگي (البته چند روز مونده)...
موهام رو شونه مي كنم، مسواك مي زنم، پاهام رو بالا مي گيرم تا جوراب بپوشم، به طور حرفه اي مي رقصم، هر چيزي رو كه مي خوام بهش اشاره مي كنم و ميگم :"اينو" ، اگه كسي بهم چيزي بده مثل خانوما ميگم:"مرسي"، به خوردنيها ميگم:"به به"، در بطري رو مي بندم، 2-3 روزه كه با مداد نقاشي مي كشم( البته مامانم مواظبه :)) و ...كلي بزرگ شدم.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه
































سلام. من در بيمارستان بستري شدم. بله...اسهال و استفراغ. خيلي بد بود.البته بيمارستان جاي بدي نبود و همه با من بازي مي كردن و من هم كلي ازشون دل بردم (: سه روز بستري بودم و حالا توپ توپ برگشتم خونه. اينقدر اونجا رقصيدم كه كلي در رقص پيشرفت كردم ... مامان و بابا خيلي اذيت شدن . راستي تا يادم نرفته بايد از چند نفر تشكر مخصوص كنم : عمو كسري كه من و مامان و بابا رو تا بيمارستان همراهي كرد و تا حدود ساعت 1 صبح درگير من بود، خاله سپيده كه اومد بيمارستان تا مامانم يه كم استراحت كنه، مامان پروين كه تا نزديك 5 صبج با مامان عذرا از من مواظبت مي كرد و همه دوستاني كه نگرانم بودند. اما پيش مياد ديگه...
الان هم من خوابم و مامانم بايد بره استراحت كنه.پس تا بعد.باي باي.

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه















سلام. من در آستانه13 ماهگي...
براي اولين بار رفتم آرايشگاه و آقا فرهاد، آرايشگر بابا هومن، موهامو كوتاه كرد. من هم مثل خانوما نشستم، پيش بند بستم و اون آقا موهامو كوتاه كرد. كلي قيافه م شيطون شده و لپام زده بيرون (:
همون طور كه در تصوير مي بينين باد گرفتم علو( أ )و بله (بأ ) مي گم و به حركات موزونم چند حركت جديد اضافه شده. سعي مي كنم همه كلمات و حرفها رو تكرار كنم . البته خيلي كار سختيه.
روزي كه واكسن زدم ( كه نا گفته نماند اصلا گريه نكردم )، 10/600 وزن داشتم. قدم به 77 سانتيمتر رسيده و دور سرم به 45 سانتيمتر. واي واي...داشت يادم مي رفت...چند روز پيش يه گلدون شيشه اي بزرگ رو انداختم زمين و خورد خاكشير شد، البته من چيزيم نشد. كلي شانس آوردم. اما مامان پروين غصه مي خوره كه گلدونشو شكستم. بايد از دلش در بيارم.
فعلا باي باي.

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه


تولدم مباااااااارك.و من بالاخره يك ساله شدم و در جشن يكسالگي چهارمين دندونم هم در اومد. البته هنوز جشن نگرفتم، آخه عمو سينام رفته مسافرت به يه جاي دور و من هم بدون اون نمي خوام مهموني بگيرم. خدا كنه كه زودتر بياد. دلم مي خواد خيلي چيزا بگم اما بايد برم و فردا دوباره برگردم. فعلا باي باي.