۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه





















سلام. هیچ توجیهی ندارم و مستقیما میرم سر خط...
من می تونم دوچرخه سواری کنم و با کمک پدر از خونمون رفتم خونه خاله سپیده . البته هنوز بیشتر نیم پا می زنم ولی کم کم یاد می گیرم. دیگه باعروسکهام درست مثل بچه هام رفتار می کنم: اونها رو می خوابونم، براشون قصه تعریف می کنم و اگه یکیشون خواب باشه با عصبانیت همه رو ساکت می کنم.
من رابطه خاصی با یک « آقای همسایه » خیالی دارم و هر وقت کار اشتباهی می کنم تلفن رو بر می دارم، به آقای همسایه زنگ می زنم و از اون می پرسم : ( الو، آقای همسایه، به نظر شما این کار درستیه که... نه ؟ باشه. )و مامان و بابا خیلی خوشحالند از اینکه آقای همسایه همیشه به نفع اونها رای میده.
لباسهام رو خودم می پوشم و در میارم و اصلا دلم نمی خواد کسی کمکم کنه. از خیس شدن لباسم خیلی بدم میاد و بلافاصله عوضش می کنم.
یاد گرفتم که با زبون چرب و نرم می تونم کارمو راه بندازم. وقتی کار دارم« پدر» تبدیل می شه به « بابا هومن جونم».
از همه مهمتر اینکه الان نزدیک ۱ ماهه که نرده های تختم رو برداشتن و من هم مثل مامان و بابا شبها خودم میرم روی تختم می خوابم.
و اما... من به کلاس رقص فریبا رفتم . الان می تونم خیلی قشنگ برقصم و بیشتر از قبل به رقص علاقه نشون میدم. مامان و فریبا جون فکر نمی کردند من به این خوبی بتونم حرکات رقص رو یاد بگیرم.
ببینید . من توی این چند ماه کلی بزرگ شدم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

سلام...بچه ها بیاین برقصیم. بچه ها شام حاضره...
من واقعا به خوبی شماها حرف می زنم. یعنی هیچ کس مشگلی با فهمیدن حرفهای من نداره. برای همه حرفهام هم دلیل موجه میارم. ..
اگه کسی کمربند نبنده میره تو شیشه...اگه کسی عطسه کنه باید بهش بگیم عافیت باشه... کسی که میاد خونه باید شلوار خونه بپوشه... اگه نی نی ها سرفه کنن بابا فرید ها باید بزنن پشتشون... و از این قبیل.
فعلا برم و این دفعه زود بر می گردم. بای بای.

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

سلام. من دیروز برای اولین بار بدون خبر کردن مامان و بابا و بدون کمک اونها جیش کردم. بعد خودم رو با دستمال خشک کردم. دستمال رو انداختم توی سطل و همه چیز به راحتی تموم شد. عالی بود مگه نه ؟ علت خیلی از اتقافات رو می دونم و روابط بین اونها رو تشخیص میدم. مثلا " اگه بارون بیاد باید چتر برداریم که خیس نشیم." یا " اگه سرفه کنی باید شربت بخوری"
همه از این سخنرانی های من متعجب میشن. مامان و بابا تو هر خونه برام یه گوشه شیطنت تعیین کردند که وقتی کار بدی انجام بدم اونجا می ایستم . اگه معذرت بخوام می تونم از اون گوشه بیام بیرون.
فعلا می خوام با مامانم بازی کنم.
بای بای.

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه















ساعت ۱ بعد از ظهره و من هنوز خوابم. دیشب پدر مامان و بابام رو در آوردم. خوابم می اومد ولی می خواستم مامانم بشینه و من تو بغلش بخوابم. خلاصه اینقدر گریه کردم تا ساعت ۳ خوابم برد. بله دیگه اگه همه چیز بچه داری آسون بود که همه ۱۰ تا بچه داشتند.
دیگه جدی جدی جیشمو می گم. راحت تر از اونی بود که فکر می کردم. هنوز موقع رفتن به مهد کودک گریه می کنم ومی گم با مامان بریم پیش نی نیا. خاله سحر ( مربی مهدم ) رو خیلی دوست دارم. اما ترجیح می دم مامانم هم باشه.
یه کم خشن شدم و بعضی وقتا که خیلی عصبانیم دست بزن هم دارم. البته این برای سنم کاملا طبیعیه.
مدام دارم تو خونه برای خودم شعر می خونم. تازه یاد گرفتم چه چه هم می زنم.
اولین برف زندگیم رو دیدم. هنوز دوست ندارم برم توی برفها بازی کنم. آخه من کلا آدم محتاطیم و این یک تجربه جدیده.
هر روز صبح که با مامان می رم مهد کودک سراغ برفها رو از مامان می گیرم، دستکشم رو دستم می کنم و به گوله برفی
که مامانی تو دستم گذاشته می گم : اوی چه سرده.
دارم کم کم بیدار می شم. پس فعلا بای بای.

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

و من جیشم رو می گم. بله من واقعا بزرگ شدم. ۴ روز پیش از خواب که بیدار شدم گفتم پوشک نمی خوام و شورت بپوشیم. اگه معجزه ها واقعیت داشتند این بیشتر به یک معجزه شبیهه. به هر حال من یلدا هستم دیگه.
فعلا بای بای.

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه















و حالا سوال خوب اینه که من چرا غیبم زده بود. بله خیلی اتفاقها افتاده . من ۲ ساله شدم. دو تا تولد توی خونه و مهد کودک گرفتم. و از همه مهم تر این که خاله مریمم از آمریکا اومده بود پیشم .امامتاسفانه خیلی زود رفت. البته به من واقعا تو این ۲۰ روز که پیشم بود خوش گذشت.وقتی داشت می رفت من عصبانی بودم و بوسش نکردم. آخه می دونین اصلا دلم نمی خواست که بره. خلاصه...یک عالمه کادوهای قشنگ گرفتم که بعدا سر فرصت براتون توضیح می دم. فقط اینو بگم که مامان و بابا برام یه آکواریوم خریدن و عمو پدی ۱۲-۱۰ تا ماهی ناز کوچولو مثل خودم . صبح به صبح من و ماهیها با هم صبحانه می خوریم و من واقعا دوستشون دارم.
خیلی حرف برای گفتن دارم و زود زود بر می گردم.
بای بای.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه















سلام. و من به مهد كودك رفتم. روز اول كه فقط يك ساعت اونجا بودم اوضاع خوب بود.اما بعدش فهميدم كه مامانم مي خواد بره و ديگه از مامان جدا نشدم و قضيه يه ذره رومانتيك شد. الان من مهدم و مامان اومده خونه گوش به زنگ پاي تلفنه كه اگه لازم بود بدوه و بياد. اونجا خيلي خوبه و خاله سحر (مربيم) خيلي مهربونه اما من دلم مي خواد با مامانم بازي كنم ديگه. خلاصه بايد ديد چي پيش مياد.
فعلا باي باي.