سلام. هیچ توجیهی ندارم و مستقیما میرم سر خط...
من می تونم دوچرخه سواری کنم و با کمک پدر از خونمون رفتم خونه خاله سپیده . البته هنوز بیشتر نیم پا می زنم ولی کم کم یاد می گیرم. دیگه باعروسکهام درست مثل بچه هام رفتار می کنم: اونها رو می خوابونم، براشون قصه تعریف می کنم و اگه یکیشون خواب باشه با عصبانیت همه رو ساکت می کنم.
من رابطه خاصی با یک « آقای همسایه » خیالی دارم و هر وقت کار اشتباهی می کنم تلفن رو بر می دارم، به آقای همسایه زنگ می زنم و از اون می پرسم : ( الو، آقای همسایه، به نظر شما این کار درستیه که... نه ؟ باشه. )و مامان و بابا خیلی خوشحالند از اینکه آقای همسایه همیشه به نفع اونها رای میده.
لباسهام رو خودم می پوشم و در میارم و اصلا دلم نمی خواد کسی کمکم کنه. از خیس شدن لباسم خیلی بدم میاد و بلافاصله عوضش می کنم.
یاد گرفتم که با زبون چرب و نرم می تونم کارمو راه بندازم. وقتی کار دارم« پدر» تبدیل می شه به « بابا هومن جونم».
از همه مهمتر اینکه الان نزدیک ۱ ماهه که نرده های تختم رو برداشتن و من هم مثل مامان و بابا شبها خودم میرم روی تختم می خوابم.
و اما... من به کلاس رقص فریبا رفتم . الان می تونم خیلی قشنگ برقصم و بیشتر از قبل به رقص علاقه نشون میدم. مامان و فریبا جون فکر نمی کردند من به این خوبی بتونم حرکات رقص رو یاد بگیرم.
ببینید . من توی این چند ماه کلی بزرگ شدم.