۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

ا
سلام. وزن من ديروز به 6400 گرم رسيد. آخي من طفلكي يه مشكل جديد پيدا كردم... هر چي مي خورم برمي گرده بالا به جاي اينكه بره پايين. بهش ميگن...رفلاكس. خيلي چيز جالبي نيست آخه دهن آدم بد مزه ميشه. حالا مامان و بابا هر روز مجبورن 40 تا دونه ريز از توي يك كپسولي كه مال معده ست رو بشمرن و قاتي آب سيب كنن تا من بخورم. آب سيبش كه خيلي خوش مزه ست.
ديروز رفتيم عروسي خاله ليلي با عمو آرش...خيلي خوش گذشت.
مامان و بابا ديگه دارن از دست بيخوابيهاي شبانه من ديوونه ميشن. من هم هي خجالت مي كشم. همين ديگه.
تو اين عكس من دارم تلويزيون نگاه مي كنم (:

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه


سلام. من امروز سه ماه و 4 روزه شدم. ديشب يك اتفاق مهم افتاد: من اولين غلت زندگيم رو زدم. بله. خيلي باحال بود. مامان و بابا هم كلي ذوق كردند. تازه وقتي من رو به پشت ميذارن چند سانتيمتري ميتونم برم جلو. البته كار خيلي سختيه و حسابي به نفس نفس مي افتم. چه كار ميشه كرد. زندگي سخته ديگه. من بايد يه اعتراف بكنم. 5-4 روزي ميشه كه شبها اصلا خوابم نمي بره. يعني تا 6 صبح بيدارم و بعد مي خوابم. مامان و بابا دارن اذيت مي شن، ولي خودمم نمي دونم چي شده كه نمي تونم بخوابم. بايد سعي كنم خوابم رو زودتر درست كنم.
من تازگيها چند ساعتي در روز تلويزيون نگاه مي كنم. خيلي باحاله. پر از رنگهاي قشنگ. الان هم بايد برم. برنامم داره شروع ميشه.
باي باي.