۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه


سلام. من 2 ماهگي رو پشت سر گذاشتم. پريروز رفتم واكسنامو زدم. خيلي دختر خوبي بودم و اصلا اذيت نكردم. باور نمي كنين از مامان و بابام بپرسين. تازه براي اولين بار شب پيش ماماني پروين و بابايي فريد مونديم . من باز هم دختر خوبي بودم و جلوي اونا اصلا اذيت نكردم. آهان! داشت يادم مي رفت. وزن من به 5400 گرم رسيده و قدم 59 سانتيمتر شده. بابا هومن رفت برام پمپرز يك سايز بزرگتر خريد و يك وان كوچولو، چون ديگه سنگين شدم و دستش خسته مي شه. ديگه اتفاق جديد ديگه اي نيفتاده. باي باي!
اين هم عكس من و عمو سيناست.

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه


سلام. من فردا 2 ماهه مي شم. بايد يه اعتراف بكنم: 4 شبه كه اصلا خوابم نمي بره. بيچاره مامان و بابا بايد بيدار بمونن و دستشونو بذارن روي دلم تا دل دردم خوب بشه. نمي دونين چقدر درد بديه. مامانم وقتي مي بينه من اينطوري مي پيچم به خودم خيلي ناراحت مي شه. كاشكي زودتر اين دل دردها خوب بشن تا من بيشتر از اين اذيتشون نكنم. فردا من بايد برم واكسن بزنم. نه كه از آمپول بترسم ها! ولي يه كم همچي بفهمي نفهمي هيجان زده م. راستي من و مامان عذرا ديروز براي اولين بار تنهايي ( يعني بدون بابا هومن ) رفتيم ماشين سواري. تجربه جالبي بود. خوب . ديگه بريم كه ماماني هم بتونه استراحت كنه. آخه طفلكي ديشب اصلا نخوابيده. باي باي.
ضمنا اين عكس من و خان عمو پدرامه.