۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه









سلام سلام . من اومدم . عجب بساطيه ها ! مامانم سرش شلوغ شده وقت نمي كنه به اينجا يه سر بزنه . بابام هم كه اصلا ... حالا اين وسط من مي مونم و يك عالمه حرف نزده . اول سلام به اين دو تا خاله خوب كه تازه پيدا كردم : نيمفادورا و خاله سميرا . خاله سميرا كه هروقت برام چيزي مي نويسه كلي تحويلم مي گيره . بابا اينجوري يه عالمه لوس مي شم ها ! خاله جونم روژين كوچولو رو ببوس ، باشه؟
حالا مي رسيم به اون يكي خاله ... مامانم مي گفت شما يه جادوگرين . ولي حتما از اون جادوگر خوبايين . نه ؟ من كه دوستتون دارم .
كلي بزرگ شدم . هر كي اتاقمو مي بينه مي گه خوش به حالم . ديگه دل مامانم يه شكلي شده كه انگار واقعا منو قورت داده . آآآآخي ! طفلكي! از دست فشارهاي من تا صبح چند بار مي ره دستشويي . ببخشيد ديگه ماماني !
همه چيز خوبه . فعلا برم . شب بخير .