۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه



























سلام. من 8 ماه و نيمه شدم. 2 هفته اي ميشه بد مي خوابم. دوست مامانم-خاله مريم- مي گه كيميا هم همينطوره و مال دندون در آوردنه و بايد صبر كنييم تا درست بشه. بيچاره مامانم تازه داشت خوابش درست مي شد. خوب...
من بابا ، آبا، آما و گاهي اوقات ماما مي گم. البته هنوز آگاهانه نيست. مي تونم چهار دست و پا راه برم و خودم رو به هر چي مي خوام برسونم. مامان و بابا بايد همش مواظب باشند من به چيزهاي خطرناك دست نزنم. از بين وسايل خونه عاشق سيم ها و لپ تاپ بابا هومنم.
مامان يه ماشين حساب كوچولوي رنگارنگ بهم داده، ولي اون اصلا جاي لپ تاپ بابا رو نمي گيره.
الان تقريبا همه جور ميوه اي مي خورم و بجز نمك و ادويه ليست غذاهاي مجازم شبيه غذاي مامان و باباست.
مامان و بابا به سفارش سايت baby center مي خوان چند ساعتي در هفته من رو ببرن پيش بقيه تا به نبودن اوتا عادت كنم، ولي اصلا تجربه خوبي نيست. آخه دلم براي اونا تنگ مي شه. امان از دست اين روان پزشكاي ما كوچولوها.
بابا هومن معتقده من كارهام و نگاهم معني دار شده و مثلا آگاهانه غرغر مي كنم. يا وقتي سرم رو دنگ! مي كوبم به جايي اول منتظر عكس العمل بقيه مي شم و اگه لازم باشه گريه مي كنم. بالاخره ديگه (:
الان خيلي دلم مي خواد دستم رو بگيرم به هر جايي تا بلند بشم البته خوب خوب نمي تونم. اما مي تونم دستم رو به ميز بگيرم و بايستم. تازه يه به اصطلاح لوس بازيهايي هم ياد گرفتم، مثلا دستام رو به سمت بابا يا مامان دراز مي كنم تا بغلم كنن و مثل پيشي از سروكولشون بالا مي رم.
بابايي مهدي و ماماني پروين از برزيل و سوئد يه عالمه برام لباسهاي قشنگ آوردن. خيلي خوبه كه آدم تنها نوه باشه ها!
p.s : خاله نرگس جونم! من هم دلم براي شما تنگ شده. زودي ميام ديدنتون.
اگه به عكسي كه گذاشتم دقت كنين مي بينين پستونك دستمه. اشتباه نشه! من پستونك نمي خورم فقط باهاش بازي مي كنم (:
فعلا برم. باي باي.