۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه


سلام . بعد از چند روز من برگشتم . بله . شمال بوديم ، خيلي هم خوش گذشت . البته يك موقعهايي سرگيجه مي گرفتم از بس اين ماشين تكون تكون مي خورد . اما همونم باحال بود . انگاري آدم رفته شهر بازي . ديگه من واقعا گنده شدم . هر كي مامانو ببينه مي فهمه تو دلش يلدا داره . راستي من و مامان كنار دريا با هم عكس گرفتيم . يكي از عكسها رو مي ذارم كه ببينيد . اين آخرين سفر من توي دل ماماني بود . ديگه رفت تا نمي دونم ، شايد شش ماه ديگه .
ماماني سيمين از تركيه اومده . بايد صبر كنم ببينم براي من سوغاتي آورده يا نه . مامانم خيلي خسته ست . ما ميريم بخوابيم . شب بخير .