۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

انگاري دارم ميام

سلام،
ديدين راه افتادم بيام بيرون. امشب مامان و بابا رو ساعت 2:30 فرستادم بيمارستان آخه جام تنگ بود و دورم پر آب منم آبا رو فرستادم بيرون جام باز شه. خلاصه اينكه الان بيمارستان كيان هستم تا صبح خانوم دكتر بياد شايد بخواد منو بياره بيرون.
امشب ديگه نمي گم فعلا شب به خير.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام دوست جون خودم
خوش اومدی عزیزم به دنیای بابا و مامان خوش اومدی کلی شیطونی خفن یاد گرفتم که بهت یاد میدم عزیزم دوستت داریم

ناشناس گفت...

سلام يلدا جوني خوبي؟
خوش اومدي ببين من كلي شيطوني ياد قلفتم كه بهت ياد بدم يه خمي بزلگتل شو با هم شيطوني كنيم.

بوس بوس