سلام سلام . من اومدم . عجب بساطيه ها ! مامانم سرش شلوغ شده وقت نمي كنه به اينجا يه سر بزنه . بابام هم كه اصلا ... حالا اين وسط من مي مونم و يك عالمه حرف نزده . اول سلام به اين دو تا خاله خوب كه تازه پيدا كردم : نيمفادورا و خاله سميرا . خاله سميرا كه هروقت برام چيزي مي نويسه كلي تحويلم مي گيره . بابا اينجوري يه عالمه لوس مي شم ها ! خاله جونم روژين كوچولو رو ببوس ، باشه؟
حالا مي رسيم به اون يكي خاله ... مامانم مي گفت شما يه جادوگرين . ولي حتما از اون جادوگر خوبايين . نه ؟ من كه دوستتون دارم .
كلي بزرگ شدم . هر كي اتاقمو مي بينه مي گه خوش به حالم . ديگه دل مامانم يه شكلي شده كه انگار واقعا منو قورت داده . آآآآخي ! طفلكي! از دست فشارهاي من تا صبح چند بار مي ره دستشويي . ببخشيد ديگه ماماني !
همه چيز خوبه . فعلا برم . شب بخير .
۱ نظر:
آخه الهی خاله نیمفادورات درسته قربونت بره! آره گلم من از اون جادوگر خوبام! به مامانیت بگو، قصه شو برات می خونه (اگه وقت نکرد هم بیا خودم برات می گم!)
خب عکس اتاقتو بذار دیگه دلمون ضعف رفت!
ارسال یک نظر